حاجى زين العابدين مراغه اى

52

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

دشمن همه چيز ما هستند - نشده ، به سوى ايران هجرت مىنموديم . » گفتم : « عمو نامت چيست ؟ » گفت : « عباس . » « آفرين ! » اش كردم . بارى ، به هزارگونه آرزوى حركت نموده بعد از ده دقيقه به اطراف محقر كلبه‌اى رسيديم كه سه چهار نفر در حوالى آن در زير آفتاب نشسته غليان مىكشيدند . يكى از آن ميان صدا كرد : « اوى همشهرى بليت خودتان را بياوريد ! » كالسكه‌چى گفت : « اينان مأمورين ايران‌اند . پول تذكره مىخواهند . » پيش رفته سلام گفتم . جواب ندادند . يكى پرسيد : « چند نفر هستيد ؟ » گفتم : « مىبينيد كه دو تن بيشتر نيستيم . ديگر سؤال و جواب چرا ؟ » گفت : « دو تومان بدهيد . » هيچ نگفته دادم . گفت : « به سلامت ، برويد ! » ديگر نه تذكره پرسيد نه قول كشيد . تعجب‌كنان درگذشتيم . هنگام غروب به دهكدهء كوچكى رسيده تا نيمه‌شب در آن‌جا استراحت كرده نصف شب به راه افتاديم . بامدادان به دو فرسخى شهر رسيده ديديم چند تن از سادات در آن‌جا نشسته‌اند . معلوم شد كه آقايان به عزم راهنمايى و مداخل از زوار تا اين‌جا آمده‌اند . فورا اطراف ما را گرفتند هر يك به زبانى دعوت مىنمودند ، از آن ميان به يكى وعده داديم و در كنار چشمه پايين آمده پس از تجديد وضو و اداى نماز چاى خورده يوسف عمو هم به معاونت آقا سيد قدرى پلو پخت خورده به راه افتاديم . آقا سيد نيز در كالسكه رديف ما شد . پس از طى نيم ساعت راه قبهء مبارك روضهء مطهره كه آيتى از كعبه ، علامتى از بهشت بود ، روشنى بخش ديدهء حسرت كشيده گشت . دوباره پياده شده زيارت‌نامه خوانديم و در نهايت اشتياق وارد آن شهر مينوبهر گشته يكسر به خانهء آقا سيد رفتيم . اتاقى براى ما آماده كرده بودند . رخت نهاديم . پس از خوردن نهار ، بوقچه [ بقچه ] و قديفه و پيراهن و زيرجامه برداشته با يوسف عمو و آقا سيد به حمام رفته كه بدن را شسته و رخت عوض كرده به روضهء مطهره مشرف شويم . وقتى كه به حمام داخل شديم بوى گنداب از دور نزديك بود خفه‌ام كند . گودالى را با آب متعفن انباشته نامش را خزينه و به عبارت ديگر « كر » گذاشته‌اند . آب آن از بسيارى كثافت رنگ پرطاووسى گرفته ، بوى بدش مغز آدمى را پريشان مىكرد . به اندك تأملى معلومم شد كه منشأ هرگونه امراض مسريه همين گنداب